|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 26 بهمن1386ساعت 21:40 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
می دانی: نوشته هایم پر از ابهامند برای غریبه ها! زآنکه ترجمه این الفاظ تنها در گنجینه خاطرات ما باقیست. وقتی می گویم در نبود تو دلم لرزید: هیچ کس نمی داند چرا؟ ولی تو می دانی به خدا قسم: روزی که دیدمت شاید همان لبخند ساده کافی بود تا پادشاه قلبم شوی! خوب می دانستی که هر پادشاهی در مقابل عشق گداست ! مرا در معبدی سکنی بخشیدی که خود فدای آن بودی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 29 تیر1386ساعت 0:18 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
به یاد تو:
به یاد تو ترنم باران را می شنوم و به یاد تو زیر باران غزل عشق را می سرایم اینک من در بهاری از خون نشسته ام و سرود شقایق زمزمه می کنم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 20:35 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت عشق چنان است که هرچه بیشتر ارزانی داری سرشارتر شود وهرگاه که آن را تنگ در مشت گیری آسانتر از کف رود. نانسی سیمس |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 22:18 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
باز دیشب به تو می اندیشیدم تا سحر گاه با دل خود می گفتم: تو چه عاشق بودی که با آن همه غم تو که با آنهمه درد بازهم دردمند شقایق بودی باز دیشب به تو می اندیشیدم یاد تو در دل من مهمان بود تا سحر گاه به خود پیچیدم و به چشمان تو اندیشیدم... با خود گفتم: که چشم تو دریا بودکه به هر باغچه ای جان می داد و زمانیکه زمان تشنه ی روئیدن بود چشم تو وعده ی باران می داد باز دیشب به تو می اندیشیدم شب بارانی من چه شب خاطره انگیزی بود که توبودی و اگر هیچ نبود |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 27 بهمن1385ساعت 11:5 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
![]() انبوه سیم هایی که به سرم وصل کردند خطوط لرزان خیالت را روی صفحه ترسیم میکند این روزها... مثل درد در من ریشه کردی و وقتی اوج می گیری... با یک لیوان آب و یک قرص فراموش می شوی ـــــــــــــــــــــــــــــــــ . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 22:11 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
در حاشیه سرد اتاق در انتهایی ترین نقطه زمان نشسته ام... ثانیه ها گذشت وباران لحظه هازندگی ام رادر ترنم موزون خویش محو نمود سخن هایی که چه درتلاطم امواج لحظات وچه در آرامش آن مجبور بود در پشت دریچه های قلبم جای گیرد متروک اکنون با هراس به میهمانی کاغذآمده است اوج خیالم را گم کرده ام نسیم دم صبح آرامش بال کبوترهارادرذره ذره وجودم می گستردومن همچنان در جاده ی خیس افکارم قدم می زنم... ناگهان چشمم به زیر پایم لغزید "جاده افکارم خیس و لغزنده بود" سرم را که زنجیر اسارت مغز را به دوش می کشیدبالا بردم وبه آسمان نگریستم قطره ای باران در تاریکی افکارم قدم نهادولحظه ی بعدبه جاده ای لغزیدکه در آن راه می پیمودم دستانم را باز کردم خواستم هستی اش را ازآن خود سازم امااوزندگی اش جریان یافته بود قطرات باران خیلی سریع به سان عقاب از آشیانه همیشه افشان-ابر-بار بربستندو به جاده افکار من لغزیدند |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 22 دی1385ساعت 18:11 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب به یکباره برف بارید |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 دی1385ساعت 0:15 توسط سحر
|
|
||