|
|
|
|
|
در حاشیه سرد اتاق در انتهایی ترین نقطه زمان نشسته ام... ثانیه ها گذشت وباران لحظه هازندگی ام رادر ترنم موزون خویش محو نمود سخن هایی که چه درتلاطم امواج لحظات وچه در آرامش آن مجبور بود در پشت دریچه های قلبم جای گیرد متروک اکنون با هراس به میهمانی کاغذآمده است اوج خیالم را گم کرده ام نسیم دم صبح آرامش بال کبوترهارادرذره ذره وجودم می گستردومن همچنان در جاده ی خیس افکارم قدم می زنم... ناگهان چشمم به زیر پایم لغزید "جاده افکارم خیس و لغزنده بود" سرم را که زنجیر اسارت مغز را به دوش می کشیدبالا بردم وبه آسمان نگریستم قطره ای باران در تاریکی افکارم قدم نهادولحظه ی بعدبه جاده ای لغزیدکه در آن راه می پیمودم دستانم را باز کردم خواستم هستی اش را ازآن خود سازم امااوزندگی اش جریان یافته بود قطرات باران خیلی سریع به سان عقاب از آشیانه همیشه افشان-ابر-بار بربستندو به جاده افکار من لغزیدند |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 22 دی1385ساعت 18:11 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب به یکباره برف بارید |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 دی1385ساعت 0:15 توسط سحر
|
|
||