|
|
|
|
|
باز دیشب به تو می اندیشیدم تا سحر گاه با دل خود می گفتم: تو چه عاشق بودی که با آن همه غم تو که با آنهمه درد بازهم دردمند شقایق بودی باز دیشب به تو می اندیشیدم یاد تو در دل من مهمان بود تا سحر گاه به خود پیچیدم و به چشمان تو اندیشیدم... با خود گفتم: که چشم تو دریا بودکه به هر باغچه ای جان می داد و زمانیکه زمان تشنه ی روئیدن بود چشم تو وعده ی باران می داد باز دیشب به تو می اندیشیدم شب بارانی من چه شب خاطره انگیزی بود که توبودی و اگر هیچ نبود |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 27 بهمن1385ساعت 11:5 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
![]() انبوه سیم هایی که به سرم وصل کردند خطوط لرزان خیالت را روی صفحه ترسیم میکند این روزها... مثل درد در من ریشه کردی و وقتی اوج می گیری... با یک لیوان آب و یک قرص فراموش می شوی ـــــــــــــــــــــــــــــــــ . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 22:11 توسط سحر
|
|
||